نویسنده ای بود که تازه نویسندگی را شروع کرده بود و خیلی در کارش ناشی بود. اون به کلاس داستان
نویسی قدم به قدم می رفت تا اصول داستان نویسی را یاد بگیره . درست مثل بچه هایی که می خواهند راه
رفتن را یاد بگیرندو اول کار تاتی تاتی می کنند. این نویسنده هم قدم به قدم با نویسندگی آشنا می شد.
یک روز خانم نویسنده تصمیم گرفت یک چیزی بنویسه اما خودش هم درست نمی دونست چی قراره بنویسه
. یک مطلب ،یک داستان ،یک شعر ،متن ادبی یا .....
دفترش را گذاشت جلو ش و دستش را زد زیر چونه اش و فکرش را به کار انداخت. خدایا چی بنویسم؟نکنه
یک چیزی بنویسم که سرا پا ایراد باشه. نکنه تو کلاس جلوی بقیه کم بیارم. باید یک چیزی بنویسم که خیلی
جذاب باشه. چطوره یک متن خنده دار بنویسم. مثل کارهایی که می تونه افراد دیگر را ناراحت کنه. یعنی
یک جورایی ضد حال باشه. خانم نویسنده شروع به نوشتن کرد.
اگر می خواهید یک ضد حال به بقیه بزنید. روزهای تعطیل هم مثل بقیه روزها ساعتتون رو برای 6 صبح
کوک کنید تا همه از خواب بپرن. وقتی از کسی آدرسی می پرسید.بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی
چشمش از یک نفر دیگر بپرسید. وقتی با بچه ها بازی می کنید،سعی کنید از اونها ببرید. وقتی دوستتون را
بعد از یک مدت دیدید بهش بگید چقدر پیر شده. وقتی دونفر فیگور گرفته اند و دارند عکس می اندازند. از
وسطشون رد بشی . از بچه شیطونتون که داره بستنی اش رو می خوره . بخواهید بره تو بغل بهترین
دوستتون و هر چی شعر بلده براش بخونه. تو یک مکانی که جای دو تا پارک ماشین هست و یک ماشین که
داره عقب عقب می یاد تا بره تو پارک ،زودتر از اون پارک کنی . اونم جوری که جای دو تا ماشین رو
بگیری بعد هم بدون توجه به اون ماشین سوت بزنی و بری .
وقتی مطلب به این جا رسید. خانم نویسنده با خودش گفت : نه اگر این ها را بنویسم،شاید استاد بهم بگه :آخه
اینها چیه که نوشتی ؟نه داستانه نه مطلب . فقط یک مشت اراجیفه که به غیر از بد اموزی برای بقیه هیچ
پیامد دیگری نداره.
پس چی بنویسم؟چطوره یک داستان عاشقانه بنویسم. یک روز یک دختر کوچولویی تو دفتر خواهرش یک
پنج واورنه دید،از ش پرسید: آبجی جون چرا پنج رو وارونه می کشی ؟
خواهرش گفت : بعدها با دیدن درد بی وقفه و اشک و خط خطی های روی درخت ها می فهمی که پنج وارونه
چه معنایی داره.
ولی نه ،این داستان را قبلا یکی دیگه نوشته. پس من چی بنویسم؟بهتره سعی کنم تا یک شعر بنویسم. باید
سعی کنم طبع شعر پیدا کنم. باید حسابی حس بگیرم.
خلاصه خانم نویسنده بعد از کلی جر و بحث با خودش و کلنجار با مغزش این طور نوشت : مرا ،مرا، مرا
عشق و تو را یک قلب ، مرا عشق و تو رایک قلب عاشق. ولی نه خوب نشد،مرا عشق و تو را یک قلب
معشوق . نه نه باز م به دلم نچسبید: مرا عشق و تو را یک قلب مغشوش ،مرا ،مرا،مرا چی ؟
وای خدایا مثل این که تو اصلا منو برای شعر گفتن خلق نکردی ! چطوره یک داستان کودک و نوجوان
بنویسم. فکر کنم تو این جور داستانها موفق ترم.
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا یک پیرمرد بود که تو کلبه کوچکش زندگی می کرد. پیرمرد یک خرگوش
داشت که با همدیگه مثل دو تا رفیق جون جونی بودند. تو کلبه پیرمرد یک اتاق بود که همیشه درش بسته
بود. هیچ کس تا حالا نتونسته بود بره تواون اتاق.
پیرمرد کلید اون اتاق را همیشه بایک بند دور کمرش می بست و حسابی ازش مواظبت می کرد. خرگوش
خیلی دلش می خواست بدونه تو اون اتاق چیه یا چه شکلیه ؟کی اونجاست ؟چرا پیرمرد اجازه نمی ده هیچ
کس بره تو اتاق ؟
یک روز به خودش این جرات را داد و پرسید : پیرمرد !خیلی دلم می خواد بدونم راز این اتاق چیه ؟
پیرمرد که خیلی خرگوش را دوست داشت ،فکر ی کرد و گفت : یک شرط داره تا راز این اتاق را بهت بگم!
خرگوش گوشهای سفیدش را تیز کرد و گفت : چه شرطی ؟
شرطم اینه که اگر می خواهی بدونی تو این اتاق چیه . باید بری و تموم هویج های دنیا را بشماری ،و به من
بگی .
خرگوش راه افتاد و رفت . چند سال طول کشید تا توانست تمام هویج های دنیا را بشمارد. وقتی برگشت
حسابی لاغر و نحیف شده بود. پیرمرد از این که یک بار دیگه خرگوش را می دید خوشحال شدو گفت :
خوب ، دوست عزیز تونستی همه هویج های دنیا را بشماری ؟
خرگوش با خوشحالی جستی زدو سر شانه پیرمرد نشست وخیلی آرام در گوش پیرمرد تعداد تمام هویج های
دنیا را گفت.
پیرمرد هم نامردی نکرد و در گوش خرگوش راز اتاق را فاش کرد.خرگوش چشمهای صورتی رنگش را
گشاد کردو فریاد زد: راست می گی ؟
چیه دوست داری بدونی پیرمرد به خرگوش چی گفت ؟زیادی کنجکاوی نکن تو اتاق چی بوده ،چون اگر
بخواهی بدونی تو اون اتاق چیه باید بری و تمام هویج های دنیا رو بشماری.!
نویسنده : نعیمه جلالی نژاد(چاپ شده در ماهنامه یاران امین)

![]()
وسایلی را که مادرش از او خواسته تهیه کند و به خانه ببرد . هر رهگذری که از
کنار او می گذشت به او احترام می گذاشت و برای پدرش درود و صلوات می
فرستاد. خیلی وقت بود که دلش می خواست بداند چرا پدرش تا این حد مورد
احترام مردم بوده است که حالا بعد از گذشت سالها که او از دنیا رفته هنوز هم
مردم به خاطر پدرش او را تکریم می کنند و درود و صلوات می فرستند . در این افکار
غوطه ور بود که به خانه رسید. مادر به استقبالش آمد و وسایلی را که تهیه کرده
بود از او گرفت. محمد با دستمال کوچکی عرق پیشانی اش را خشک کرد و گفت
:مادر. پدر من چگونه مردی بود ؟چرا بعد از اینکه سالها از فوت او می گذرد هنوز
مردم او را احترام می کنند؟ مادر لبخندی زد و گفت :پدر تو مرد صالح و نیکو کاری
بود. او ثروت زیادی داشت و همیشه حاجت محتاجان را بر آورد می کرد. هر کس
گرفتاری داشت گرفتاری او را برطرف می کرد. همه او را دوست داشتند و به او
احترام می گذاشتند. روزی که پدرت از دنیا رفت. من تصمیم گرفتم راه او را ادامه
دهم و بقیه ثروت او را انفاق کردم و گره از مشکلات دیگران باز کردم. تا اینکه ثروت
پدرت تمام شد. محمد با دلخوری گفت: مادر. اگر پدرم انفاق می کرد مال برای
خودش بود ولی تو گناهکاری. _چرا پسرم ؟مگر من چه کار خطایی کرده ام؟ _پدرم
مال خودش را انفاق کر د ولی تو مالی را که برای من بودو میراث من بود انفاق
کردی. مادر که تازه به اشتباهش پی برده بودبا نگرانی گفت : پسرم. تو درست می
گویی من را ببخش و حلالم کن . محمد گفت : توارا می بخشم ولی آیا باز هم از
مال پدرم چیزی مانده است تا ان را سرمایه کار کنم ؟ مادر با عجله به طرف
صندوقچه کوچکی رفت و درش را باز کرد. صد درهم در صندوقچه مانده بود آن را به
طرف محمد گرفت و گفت: این تنها باقی مانده پول پدرت است. درست است که
خیلی کم است اما اگر خداوند اراده خیر و نیکی کند از این پول کم ،برکت زیادی به
دست خواهی آورد. محمد پول را گرفت و فردای آن روز برای پیدا کردن شغلی از
خانه بیرون رفت در وسط راه مرد جوانی را دید که در کنار گذرگاه مرده بود. و هیچ
کس حاضر نبود خاکسپاری اورا برعهده بگیرد. وقتی حال و احوال او را پرسید
فهمید که این مرد هیچ کس را ندارد و تنها و غریب است. محمد تصمیم گرفت این
مرد را به خاک بسپارد. کفنی برای او خرید و غسلش داد و نمازبر جنازه اش خواند .
آنگاه او را به خاک سپرد. برای تمام این کارها مجبور شد هشتاد درهم از پولش را
خرج کند. از صد درهمی که ماردش به او داده بود فقط 20 درهم باقی مانده بود.
محمد به راه خودش ادامه داد. چند ساعتی گذشت که مرد غریبه ای را دید. مرد
غریبه جلو آمد نگاهی به صورت آفتاب سوخته محمد انداخت و گفت : جوان. کجا
می روی ؟ _برای پیدا کردن شغلی و در آمدی عازم سفر هستم. _چقدر سرمایه
داری؟ _20 درهم. _این که خیلی کم است. تو با این پول نمی توانی تجارت کنی.
_اگر خداوند اراده کند میتوانم از همین مقدار کم هم برکت به دست آورم. _راست
می گویی. حالا که فهمیدم تو جوان دیندار و با خدایی هستی پیشنهادی برایت
دارم. _بگو سراپا گوشم. _پیشنهاد من یک شرط دارد و آن اینکه من را با خود ت
شریک کنی و هر چه از این کار سود بردی با من تقسیم کنی. محمد با خوشحالی
گفت : قبول است. من راضی هستم. فقط بگو چه کار کنم ؟ _چند ماهی است که
پادشاه این دیار نابینا شده است و از تمام شهر های دور و نزدیک طبیبان حاذق
زیادی برای معالجه او آمده اند اما هنوز کسی نتوانسته او را مداوا کند. اما من
داروی او را که سرمه ای است از مغز سر گربه به تو می فروشم . این سرمه را
سه روز،روزی یکبار به چشمان پادشاه بکش و بعد از ایکه بینا شد من به نزد تو می
آیم تا سهم خودم را بگیرم. محمد سرمه را از مرد غریبه با 20 درهم خرید و راهی
قصر پادشاه شد . پادشاه که از شفای خودش ناامید بود قبول کرد که داروی محمد
را نیز امتحان کند. محمدتا سه روز این دارو را به چشمان پادشاه کشید. بعد از سه
روز نور چشمان پادشاه برگشت و او بینا شد. پادشاه که نمی توانست چنین
مجعزه ای را باور کند گفت : تو سلطنت و پادشاهی من را دوباره به من برگرداندی
من به خاطراین لطفت دخترم را به عقد تو در می آورم و نصف ثروتم را به تو می دهم
چون تو از بهترین طبیبان حاذق داناتری. محمد گفت :من مادری دارم که نمی توانم
او را تنها بگذارم . _هر قدر دوست داشتی نزداو بمان و هر وقت تصمیم گرفتی باز
گردی باز گرد. پادشاه دخترش را به عقد محمد در آورد و ثروت زیادی به او بخشید.
بعد از چند ماه محمد تصمیم گرفت برای دیدن مادرش به وطن خودش بازگردد. در
بین راه همان مرد غربیه را دید. مرد غریبه با دیدن محمد جلو آمد وگفت: خوب .
جوان به عهدت وفا نمی کنی؟ محمد گفت : نیمی از ثروتم را به تو می بخشم و
حتی وسایلی که با خودم دارم با تو تقسیم می کنم. مرد غریبه گفت : درسته ، اما
یک چیز را نمی توانی تقسیم کنی و آن همسرت است. محمد گفت : می توانی
من را حلال کنی؟ مرد غریبه گفت : تو به عهد و پیمان خودت وفا کردی و من هیچ
سهمی از تو نمی خواهم هر چه که تا به حال به دست آوردی برای خودت است.
من فرستاده ای بودم که از طرف خداوند مامور شدم تا پاداش انفاق تو را بدهم و
اینها هم جزای انجام کار نیک تو بود.
نوشته : نعیمه جلالی نژاد (چاپ شده در ماهنامه باران)


تصویری از دوران کودکی ام.
بادیدن این تصویر ونگاهی به خودم به گذشت سریع زمان فکر می کنم و اینکه چگونه پله های عمر را با سرعت سپری می کنم و هر روز به یک روز به مرگ نزدیک تر می شوم .


زمین هر روز صدها نفر را در دل خو د جای می دهد و خوب می داند که این رسم زمانه است و چرخش زندگی .
می داند که دنیا محل درنگ کوتاهی است برای انسانها خواه خوب و یا بد. زمین روزانه صدها نفر را با خاکش زندگی می بخشد و صدها نفر را به خاک می سپارد. اما هرگز امیدش را به خاک نمی سپارد. هر روز که از گورستان وجودش باز می گردد دستانش را می تکاند و مرگ را از خودش دور می کند. سینه ریز ستاره ای اش را برگردنش می آویزد و ماه و خورشید را برگوشهایش آویز می کند. گوشه ای از دلش را روشن می کند و در روشنایی آن برای فرزندان زمینی اش نان می پزد. سفره ای پهن می کند و فرزندانش را دور خود جمع می کند . زمین هرروز به پای سفره هستی پایکوبی می کند و خوب می داند که تا فردا عده ای از فرزندانش را در دل خود جای خواهد داد اما به نظر او مرگ هدیه ای است از طرف او به فرزندانش.


بعضی وقتها یادمان می رود که چرا و به چه دلیل به این دنیا قدم گذاشتیم. یادمان
می رود که خدایی هست و باید تنها او را ستایش کنیم. یادمان می رود که
همیشه باید دستمان را جلوی خالقمان دراز کنیم. و حل مشکلاتمان را از او
بخواهیم. مگر نه اینکه خدای ما به بندگانش گفته :اگر فقط از من بخواهید نا امید از
در خانه من نمی روید .پس چرا ما از خدای خودمان غافل شده ایم.
چرا یادمان می رود که همیشه دو تا فرشته روی شونه راست و چپ ما هستند که
سمت راستی کارهای خوب و سمت چپی کارهای بد ما را مکتوب می کنند.
آره،همان فرشته ای را می گویم که درست سمت راست شانه امان نشسته و
گاهی وقتها وقتی اشتباهات ما را می بیند یک گوش مالی حسابی به ما میدهد
همونی که هر وقت کارهای خوب ما را می بیند با خوشحالی به جای یک بار هفتاد
بار می نویسد.
فرشته ای که سمت چپ شانه امان نشسته هر وقت عمل بدی از ما می بیند
قلمش را پشت سرش می گیرد و منتظر می ماند که شاید توبه کنیم یا پشیمان
شویم.اما وقتی پشیمانی از ما نمی بیند با اشک چشمش آن کار ناپسند را می نویسد.
راستی میدانید در این شبهای قدر قراره فرشته ها دعاهای ما را با خودشان پیش
خداببرند باید مواظب باشیم که از بقیه عقب نمانیم باید هر چه زودتر گوشه به
گوشه دلهامون را آب و جارو کنیم و منتظر فرشته ها بمانیم .
نکند یک موقع فرشته ها در های دلمان را بزنند و مادر را برایشان باز نکنیم. نکند باز
هم به فکر آب و جارو کردن دلمان نباشیم بیایید امشب دم در دلمان منتظر فرشته
ها بمانیم.


کودک که بودم آرزو داشتم هر چه زودتر بزرگ شوم .
در حسرت این بودم که روزی به اندازه پدر بلند باشم.
بزرگ شدم و قد کشیدم بی انکه خودم احساس کنم. کم کم هم اندازه پدر می شدم. در سایه مهر مادر و گرمای
وجود پدر روز به روز رشد می کردم . روزی چشم باز کردم و دیدم که دیگران در نجواهای زنانه اشان می
گویند. برای خودش خانمی شده. اما آنها هر چه بیشتر دور هم جمع می شدند و نجوا می کردند. من از پچ پچ
آنها بیشتر بیزار می شدم چرا که (انما النجوی من الشیطان )
من این آیه را بارها و بارها از بزرگترها شنیده بودم. اما پس چرا کسی نبود که این آیه را درک کند . چرا
فقط آن را می خواندند.
وقتی آنها در کنار م نجوا کنان چشمک می زند و سعی می کردند من از حرفهایشان سر در نیاورم . به روی
خودم نمی آوردم تا باز هم در دوران کودکی ام غرق شوم. اما کم کم موقعیت عوض شد و پدر و مادرم
عزمشان را جزم کردند تا برای آینده من تصمیم بگیرند و من با آنها موافقت کردم و از خداوند برای خودم
خوشبختی را جویا شدم.
خدا پاسخم راداد. شریکی برای زندگیم، درست مطابق با تمام خواسته هایی که من داشتم.
با گذشت ده سال دو نونهال داشتم که باید سایه مهر آنها می شدم و همسرم گرما بخش وجودشان.
حالا بعد از گذشت این سالها هنوز معنی بزرگ شدن را درک نمی کنم.
وقتی کودک بودم سی ساله ها برایم ابهتی داشتند و آنها را انسانهایی کامل می پنداشتم. اما اکنون که سی ساله
ام پس چرا هنوز کودکم.


برای آموختن ، غیر از زبان و گوش می توان از دستها هم مددگرفت. مگر نه آنکه خداوند
همه آنها را به یک اندازه زیبا و کار آمد آفریده است . مگر نه آنکه از هر کدام که بتوانیم
استفاده می کنیم و هیچ کدام بر دیگری برتری ندارد .
پس چرا دیگران احساس می کنند من با آنها متفاوتم . نگاه کن ! نواختن حروف را با شکوه
انگشتانم .
بشنو ! صدای سمفونی انگشتانم را که رقص کنان با حروف بازی می کنند .
نگاه کن !موسیقی انگشتانم به اندازه دیگر موسیقی هایی که از آن لذت می بری زیباست .
عجله نکن ! اگر کمی صبرکنی با ترنم آن آشنا می شوی .
می دانی ترنم انگشتانم با تو چه می گویند ؟
دستانم را دردستانت بگیر ، دستانم با دستانت سخن می گویند . قدرت ، شکوه ، زیبایی ،
استعداد ، خلاقیت و ...
می دانی ! آنچه من می توانم انجام دهم تو از انجام آن عاجزی . قابلیتهایی که خداوند برای
من قرار داده است ،تو را در آن شریک نکرده . اگر من بر سر میز گردی بنشینم که تمام افراد
حاضر در آنجا آسیایی ، آفریقایی و اروپایی باشند و آنها نیز همانند من ناشنوا باشند . بدون
احتیاج به مترجم با یکدیگر سخن می گوییم. اما اگر تو بر سر چنین میزی قرار بگیری باید سالها
درس بخوانی تا شاید بتوانی با یکی از آنها ارتباط بر قرار کنی . پس مرا درک کن . من می
توانم .



خدای خوبم فقط تو نگام کن... فقط تو
گفتی شب ها چراغی در آسمان روشن است
نگاه کردم و هیچ ندیدم.
پرده ی ابر را با دست کنار زدی
ماه نمایان شدگویا
اما من به خواب رفته بودم.
چشمان ِ باز و آسمانِ بی مهتاب،
آسمانِ مهتابی و چشمان ِ بسته
حکمشان یکی است






آیا می دانید یاجوج و ماجوج چگونه موجوداتی هستند ؟
آیا می دانید که در کجا زندگی می کنند ؟
از رسول خدا (ص) روایت است که این ها دو طایفه اند یکی یا جوج و دیگر ی ماجوج و هر
طایفه ای چهار صد گروه هستند و به قدری جمعیتشان زیاد است که در هنگام حرکت
ابتدای لشگرشان شام و آخرش خراسان است .
یاجوج و ماجوج خلقتی بودند که هیچ حرفی را نمی فهمیدند و آنها همه چیز را می خوردند
و می آشامیدند و فرزند بهم می رساندند . و خلقتشان شبیه به انسان بود اما کو چکتر
مثل اطفال و نرو ماده شان از پنج شبه بیشتر نمی شد و همه در خلقت و صورت
مساوی یکدیگر بودند و همه عریان و برهنه بودند و جامه نمی پوشیدند . و تمام بدن
آنها را کرکی مثل کرک شتر پوشاند ه بود که انها را از سرما و گرما محافظت می کرد و
هر یکی دو گوش داشتند که درون و بیرونش مو داشت و دیگری بیرون و درونش کرک داشت
و به جای ناخن چنگال داشتند و نیشه و دندانها یی داشتند مانند درندگان و هنگامی
که می خوابیدند یک گوش را فرش می کردند و یک گوش را لحاف می کردند .
در اینجا من فقط از شکل و صورت این خلقت برایتان بیان کردم و اگر بخواهم کامل
در مورد انها توضیح دهم بسیار زیاد است و در این جا نمی گنجد .
فقط بگویم که بدانید این خلقت ها زنده هستند و زندگی می کنند و روز ی که انها می ایند
قیامت نزدیک است .
خداوند می فرماید : حتی اذا فتحت یا جوج و ماجوج و هم وهم من کل حدب ینسلون
و اقترب الوعد الحق .
حال است مردگان و هلاک شدگان باز گردند تا آن زمان که یاجوج و ماجوج گشوده شوند
و آنها از هر محل مرتفعی به سرعت عبور می کنند و وعده ی قیامت نزدیک می شود
(سوره انبیا ء آیات 96و 97)

گزیده ای از کتاب عجایب خلقت (تالیف : نعیمه جلالی نژاد )

قسمت سوم
مامان با چشمهای پر از اشکش و با هیجانی که نمی تونست اونو
پنهون کنه منو گرفت تو آغو شش صورتم را بوسه باران کرد و گفت : باورت
نمی شه آرزو ، هفته ی گذشته که خونه ی ایران خانم بودیم . اون پسر
جون را یادت می یاد که اومد تو آشپز خانه .
گفتم : آره آره یادمه ، خوب ، مگه چی شده ؟
-اون پسره وقتی تورو دیده ، نه یک دل که صد دل عاشقت شده . اون پسر
خواهر ایران خانومه . وقتی تو رو دیده رفته پیش ایران خانم درباره ی تو ازش
پرسیده ،ایران خانم گفته : این دختر زهرا خانومه که می یاد خونه ی ما تو کارها
به من کمک می کنه .
پسره گفته : خاله ، اصلا برام مهم نیست که مادر و پدرش کی هستند . من اصلا
نمی تونم از فکر این دختر بیرون بیام . بعد هم رفته و به مادر و پدرش همه چیز رو
گفته . اول مامان و باباش با اون مخالفت کردند اما بعد که دیدند فایده ای نداره را ضی
شده اند حالا هم می خواهند بیان خواستگاری تو !
تمام بدنم مثل یخ سرد شده بود . تو چشمهای مامان زل زده بودم انگاری خشکم زده بود .
گفتم : آخه مامان . چطوری ممکنه اون پسر پولدار عاشق من گدا بشه ؟
مامان گفت : آرزو این حرف رو نزن ما گدا نیستیم . دست روزگار مارا به اینجا کشونده
فکر کنم سرنوشت تو مثل سرنوشت سیندرلای قصه ها باشه .
بعد دو تایی دست به گردن هم انداختیم و زار زار گریه کردیم . بالا خره روز موعود
فرا رسید . قرار بود خواستگارها شب بیان خونه ی ما و انقدر هیجان داشتیم که
مثل دست و پا چلفتی ها کارها رو انجام می دادیم .
مامان از زن همسایه ، یک بلوز قرض کرده بود انقدر بهش تنگ بود که به زور دکمه هاش
را بسته بود اما خوب برای آبرو دار ی بد نبود .
من هم سرا فون چهار خانه ام را پوشیده بودم و موهام را با یک روبان قرمز بالای
سرم جمع کردم . چادر سفیدم ر ا که پر بود از گیلاسهای ریز قرمز رو سرم انداختم
و منتظر مهموناه موندم
مدام به بابا سفارش می کردم که تور خدا جلوی مهمانها آبرو ریزی نکن
اصلا صحبتی نکن . موا ظب باش چرت نزنی ، تور خدا خودت رو جمع و جور کن .
بالا خره زنگ در خانه به صدا در آمد با صدای زنگ دلم فرو ریخت . داماد که آرش
نام داشت . دسته گل زیبایی رو جلوی من گرفت من که قند تود لم آب می شد
دسته گل را گرفتم و گذاشتم توی پارچ آب .
همه دور هم نشستند . خانواده ی آرش زیر چشمی وسایل خانه ما را برانداز می کردن .
اما آرش فقط و فقط به من نگاه می کرد .
آرش از من خواست که یک کم خصوصی با همدیگر صحبت کنیم . هردو به کناری
رفتیم و کمی از بقیه فاصله گرفتیم . مجبور شدم همه چیز را درباره خودم بهش بگم . از
آتش سوزی خانه ، سوختن شناسنامه ، نداشتن جهیزیه ، اعتیاد بابا و کارمامان .
می ترسیدم که آرش بعد از شنیدن این حرفها از ازدوا ج با من پشیمون بشه .
اما آرش !لبخندی زد و گفت : همه اینها درست می شه . خودم شناسنامه ات رو
درست می کنم . برات یک المثنی می گیرم تا بتونیم عقدمون را محضری کنیم .
کاری هم به پدر و مادرت ندارم فقط خودت برام مهمی ،من تورا خوشبخت می کنم .
مطمئن باش هیچ وقت به دلیل زندگی قبلی ات سرزنشت نمی کنم . همین قدر که بتونم
این شانس را داشته باشم که تو چشمهای قشنگت نگاه کنم برام کافیه . فردای
اون روز برای گرفتن آزمایش خون به آزمایشگاه رفتیم . اما آزمایشگاه اجازه ازدوا ج به من
نداد و گفت : کم خونی شدید داری و دلیل آنهم سو ء تغذیه است .
وقتی این جواب رو شنیدم مثل یک کوه آتشفشان داشتم منفجر می شدم به شدت
گریه کردم . اما آرش گفت : آرزو ! چرا گریه می کنی ؟من هرگز تو را رها نمی کنم
من تو را برای مداوا به بهترین دکترها می برم بعد از اون که دکتر اجازه داد عقد می کنیم
بعد از اینکه آرش تصمیم خودش را گرفت ، با رضایت پدر و مادرهایمان صیغه ی محرمیت
خواندیم و آرش من ر وبه تهران برد و پیش یک پرفسور مشغول مداوای کم خونی من شد .
از یک طرف دیگر هم شناسنامه ی من را درست کر دو من بعد از سالها هویت پیدا
کردم . بعد از شش ماه من کاملا سالم شدم و حالا دیگر هیچ مشکلی نداشتم
یک مجلس با شکوه گرفتیم ، هیچ وقت حتی در رویاهایم نیز چنین روز ی را برا ی
خودم تصور نمی کردم . جشن با شکوهی در بهترین تالار های شهر با بهترین امکانات
پذیرایی برای من .
مامان جلو آمد منو بوسید و گفت : خوشبخت بشی سیندرلای من .
در حال حاضر پنج ماه است که آرزو و آرش باهم ازدوا ج کر ده اند برایشان
آرزوی خوشبختی دارم .








