۩۞۩گـــذر قــــرن 2 ۩۞۩
کلیه حقوق این وبلاگ محفوظ می باشد
لیست کتابهایی را که از قبل نوشته بودم تو مشتم مچاله شده بود با هر زحمتی که بود ناشر رو پیدا می کردم اما به حدی پر جمعیت بود که موفق نمی شدم جلوی غرفه برسم و کتابی را که می خواهم تهیه کنم. بعد از کلی جستجو و خستگی، اذان ظهر گفته شد که برای صرف ناهار و خواندن نماز سالن را ترک کردیم. نماز که تمام شد تازه متوجه شدم می توانم از طریق انجمن قلم بن کتاب دریافت کنم. با اینکه مبلغ بن کتاب خیلی ناچیز بود اما باعث شد انرژی تازه ای پیدا کنم. ناهار حسابی چسبید خانواده روی چمن های نمدار دراز کشیدند چنان خوابشان برد که انگار از یک کوه نوردی سخت خلاص شدند. احسان پسر خاله ام که در این سفر همراه ما بود جوان شوخ طبعی است که برای رفع خستگی دوربین را طرفش گرفتم و مصاحبه کوتاهی با او داشتم. وقتی پرسیدم از نمایشگاه راضی بودی؟ گفت: جمعیت اجازه نداد نمایشگاه را ببینم. پرسیدم: هدفت از آمدن به نمایشگاه چه بود؟ جواب داد: به خاطر ناهارش اومدم.البته کنکور را هم به خاطر ساندیزش شرکت کردم. مصاحبه با احسان خستگی را از تنمان بیرون آورد و خنده را بر لبهایمان کاشت. بعد ازظهر بودکه وارد سالن کودک نوجوان شدم. نشر افق همان چیزی بود که دنبالش می گشتم بالاخره توانستم تعدادی از کتابهایی را که دوست داشتم را در این انتشارات پیدا کنم و با دست پر به خانه برگردم. بالاخره بابا رفت توی یک پارکینگ و ماشین را پارک کرد.خیلی ذوق زده داد زدم: هورا رسیدیم! از شیشه ماشین نگاه کردم. گفتم: ولی یک چیزی بگم؟من اصلا این جا را نمی شناسم.چون که این جا سلمانی همیشگی نیست. بابا کمر بند صندلی من را باز کرد. گفت: این یک سلمانی دیگر است .یکی از همکارهام سفارش کرده بیام اینجا ولی این جا یک سلمانی معمولی نیست...بیشتر یک ...یک آرایشگاه شیک است. من با چشم های گرد و گشاد نگاهش کردم. آرایشگاه شیک؟ وای پسر من آرایشگاه های شیک را از سلمانی ها هم بیشتر دوست دارم. بالا و پایین پریدم و دور خودم چرخیدم. آهای مردم!بابام دارده می رود یک آرایشگاه شیک!.... این قسمتی از داستان جونی بی جونز است. داستانی که همیشه از خواندنش لذت می برم. باربارا پارک نویسنده مجموعه داستانهای جونی بی جونز چنان در احساسات یک کودک خردسال غرق شده که ما هم با خواندن داستانهایش احساس می کنیم یک خردسال هستیم و حس سبکی و شادی پیدا می کنیم. اگر تا به حال سری کتابهای بارابارا پارک را نخوانده اید توصیه می کنم درنمایشگاه کتاب حتما این مجموعه را تهیه کنید. تک فرزند بودم و همیشه وقتی می خواستم از خونه بیرون برم دست مامان یا بابامو می گرفتم.یک روز مامانم از خانم همسایه صحبت می کرد، پرسیدم: مامان خانم همسایه چند تا بچه داره؟ مامان گفت: ده تا. نمی تونستم تو مغزم جا بدم که کسی ده تا بچه داشته باشه از اون روز به بعد همیشه فکر می کردم این خانم که دوتا دست بیشتر نداره چطوری می تونه دست ده تا بچه اش رو بگیره و ببره اون طرف خیابون.... آقای نامجو (خبرگزار کوهبنان)و خانواده محترمشان چنان پذیرایی گرمی از من و خانواده ام داشتند که بی نظیر بود.باور کنید هیچ وقت چنین مهمان نوازی ندیده بودم. آقای نامجو هر روز صبح و بعد از ظهر ما را به قسمت های مختلف شهر می برد و اماکن تاریخی و مساجد را نشانمان می داد و تاریخچه آنها را ریز به ریز برایمان توضیح می داد.من هم مشتاغانه از تمام آنها عکس می گرفتم و یادداشت می کردم.البته آقای نامجو و فرمانداری راور کتابهای ارزشمندی را به من هدیه دادند که تمام قسمت های مختلف شهر را در این کتابها می توان جستجو کرد. یکی از چیزهایی که در این سفر برایم عجیب بود آکواریم طبیعی کوهبنان بود که ماهی های قرمز رنگی که ما فقط می توانیم چند روز در سفره هفت سین پذیرای آنها باشیم در آب حیات بخش این آکواریم هجده سال عمر کرده بودند و معلوم نیست چند سال دیگر هم قرار است عمر داشته باشند. کوهبنان شهر بسیار دیدنی و عجیبی بود که هرگز مثلش را ندیده بودم جایی که قبل از خلقت انسانها دایناسورها در آن زندگی می کردند و فسیلشان را یافته بودند و سرزمینی که انسانهای اولیه در آن زندگی کرده بوند به گفته آقای نامجو هر کدام از تپه ها و زمین های اطراف کوهبنان را که حفر کنی به گنج می رسی و اسکت انسانی که روزی صاحب آن بوده است. هرگز فکر نمی کردم پیدا کردن فسیل کار راحتی باشد اما در اطراف معادن ذغال سنگ کوهبنان فسیل ها به فراوانی یافت می شوند انقدر زیاد هستند که تقریبا برای افراد مقیم آنجا ارزش خاصی ندارند. قلعه دختر نیز مکان بسیار زیبا یی بود که وقتی به آنجا رسیدیم در خانقاهی که کنار قلعه دختر واقع شده بود مراسم افتتاحیه برپابود. آن روز هم در این مراسم پذیرایی گرمی شدیم و توفیق پیدا کردیم در خدمت رییس اداره ارشاد و جناب فرماندار و سرداران سپاه کوهبنان باشیم.آقای نامجو در این مراسم با آش سنتی کوهبنان از ما پذیرایی کرد و از محصولات کوهبنان به ما هدیه داد که واقعا بی نظیر بودند. من سعی می کنم بعد از اینکه گزارش های مختلفی از این سفر نوشتم یک به یک آنها را در بلاگم قرار دهم تا شما هم بیشتر با این شهرستان زیبا آشنا شوید. مراسم افتتاحیه خانقاه خواجه ابو سعید ابوالخیر آکواریم طبیعی کوهبنان از راست جناب آقای متقی فرماندار کوهبنان،همسرم و خودم سمت چپ جناب آقای نامجو
می گه:هیچ چیز وحشتناک تر از یک کوه کاغذ سفید و داشتن این فکر نیست که مجبور باشی از بالا تاپایین سیاهشون کنی و کلمه ها رو پشت سر هم ردیف کنی! به گزارش روابط عمومی حوزه هنری استان قم: برای خواندن یکی از اشعار طنز این نشست به ادامه مطلب بروید. تو سرتاسر خونه اش دنبال یک روح می گرده که باهاش دوست بشه. وقتی صفحاتش را ورق می زنم و خط به خط جلو می رم بیشتر احساسش می کنم و به کارهاش از ته دل می خندم. انگاری آرمنته هم از خنده های من خوشش اومده .انگار حرکتشو روی صفحه های کتاب احساس می کنم و می بینمش . وقتی تو یک جمله اش خوندم که نوشته بود: یک سقلمه زدم به روحه ، دستم ازش رد شد .وای خدا چه یخ بود... عاشق افکار رویایی و حادثه جوی نویسنده ش شدم .برای همین هم بود که اسم آنجی سیج را سرچ کردم و صفحاتی که درمورد ش باز شد را با علاقه ترجمه کردم . خیلی دوست دارم یک روز از نزدیک ببینمش و باهاش حرف بزنم. قدم هایش را آهسته برمی داشت .از
گوشه در نگاهی به اتاق انداخت وقتی مطمئن شد همسر و فرزندانش در خواب عمیقی هستند
به طرف زیر زمین به راه افتاد. در حالی که دستش را حمایل شعله شمع کرده بود وارد
زیر زمین شد. خنده موذیانه ای کرد ،شمع را روی طاقچه قدیمی گذاشت .خمره سکه هایش
را از زیر دیگ مسی بیرون کشید.کیسه سکه هایی که از فروش آخرین تجارتش به دست آورده
بود را در خمره خالی کرد. قند دردلش آب شد.این خمره هم کم کم پرمی شد.دستش را میان سکه ها فرو برد
.برق طلایی رنگش دیوانه اش کرده بود.هیچ چیز به اندازه پر شدن خمره سکه هایش شادش
نمی کرد.دیگ مسی را دوباره روی خمره گذاشت وشمع را خاموش کرد. در
این مراسم از عده ای خادمان و واقفان استان تقدیر شد و جالب این بود که
هیچ کدام ا ز واقفان برای گرفته جایزه و تقدیر نامه اشان حاضر نشدند بر
جایگاه حاضر شوند. همچنین
از افرادی که در بخش ادبی و هنری این جشنواره شرکت کرده بودند نیز تجلیل
شد. در این میان کتاب من نیز با نام هسته خرمایی برای بهشت که مجموعه
داستان های وقف برای نوجوانان بود اولین کتاب داستان وقف به شمار آمد و از
این کتاب تجلیل ویژه شد.








نخستین محفل طنز «در حلقه رندان» به همت حوزه هنری استان قم و با همکاری
دفتر طنز حوزه هنری شامگاه پنجشنبه 4 اسفند ماه 1390برگزار شد که با
استقبال بی نظیر شاعران، نویسندگان و علاقمندان ادبیات طنز همراه بود. شعر
خوانی و ارائه نثرهای کوتاه در زمینه طنز با موضوعات اخلاقی، اجتماعی،
سیاسی، انتخاباتی و .... توسط طنز پردازان مطرح کشور و استان قم از بخش
های مختلف این مراسم بود.
ناصر فیض مدیر دفتر طنز حوزه هنری، امید مهدی نژاد، اسماعیل امینی، علیرضا
لبش، محمود حبیبی، امیر سادات موسوی، مهدی استاد احمد در کنار شاعران طنز
پرداز استان قم استاد محمود شریف صادقی، عباس فرساد، محمد غلامی، حسن
اسدی، رقیه ندیری، صادق میرزایی پور، سید محمد رضا شرافت، علی اصغر شیری،
حجت الاسلام سید علی حسینی ایمن و یحیی علوی فرد با ارائه آثار گیرای خود
لحظات شیرینی را برای حاضران رقم زدند و خنده را بر لبهای آنها نشاندند.
از جمله نکات قابل توجه این برنامه اجرای توانمند مجری این برنامه عباس
احمدی از چهرهای شناخته شده طنز استان قم بود.
ادامـــه مطلب
ادامـــه مطلب

ادامـــه مطلب
| MisS-A |




